بررسي پيشزمينههاي فرهنگي
و تاثير آن بر علل عدم توسعه يافتگي صنعتي در ايران
و البته عامه مردم در اين ميان هيچ هستند. همانطور كه در تمام شاهنامه مردم حضوري اندك هم ندارند: قيام كاوه ،توجه به يك شخص مهم است ضمن اينكه حكومت بايد به دست يكي غير از عوام برسد با خون شاهي؛آزاد سازي شاه ايران از اسارت ديو سپيد به دست رستم و بقيه داستانها به همين شكل. و چنين بود كه نسلي منفعل به وجود آمد كه براي چرخاندن چرخ يك گاري هم منتظر شخص ديگريست،چرخ صنعت كه جاي خود دارد.
ب ـ شرايط جغرافيايي و اقليمي
ايران از نظر شرايط جغرافيايي كشوري منحصر بفرد است. در ماوراي درياي خزر با دنياي اسلاو در ار تباط است و از طريق خليج فارس و درياي عمان به آبهاي آزاد راه دارد .بدون شك شرايط اقليمي و جغرافيايي تاثير خاصي بر روحيه مردمان اين ديار دارد. شرايط دشوار جغرافيايي كشوري كه در ميان دو رشته كوه الرز و زاگرس قرار دارد باعث شده تا مردم اين ديار از دير باز از جايي به جاي ديگر كوچ كنند. اين كوچهاي مداوم كه بيشتر براي دسترسي به آب ـ اين در كمياب اين سرزمين ـ بوده باعث شده تا يكجا نشيني در اين ديار كمتر به چشم بخوردو امروزه نيز هنوز هستند ايلاتي كه از مكاني به مكان ديگر كوچ ميكنند. واضح است كه اين گشتوگذار مداوم مجالي به صنعت و صنعتگر نميدهد. ايرانيان از دير باز به دليل كوچنشيني بيشتر به گلهداري و شباني و بعضا كشاورزي ميپرداختند. اين عوامل باعث شده تا صنعت كه احياج به شهرنشيني و ساكن بودن افراد يك جامعه در يك مكان دارد چندان فرصت رشد ننمايد. هر چند كه شهرنشيني در ايران حتي قبل از اسلام وجود داشته ولي در بيشتر مواقع قدرت اصلي در دست ايلات بوده است . بطور مثال اكثر حكومتهاي تشكيل شده مثل قاجاريه و حكومتهاي بلافاصله بعد از حمله مقول همه از ايلات بودند و بديهيست كه روش معيشتي خودشان را بر جامعه تحميل ميكردند.بهرحال چنين شرايطي سوق دادن گرايشهاي جامعه به انجام فعاليتهاي اقتصادي غير صنعتي را توجيه ميكند.
اما كشور ايران از نظر جغرافيايي در مكاني قرار دارد كه شرق آسيا را به غرب آن و شمال را به جنوب پيوند ميدهد.از يك طرف تنها دسترسي روسيه و كشورهاي آسياي ميانه به آبهاي آزاد از طريق ايران ميباشد واز طرف ديگر شاهراه ارتباطي خاور دور با خاورميانه و اروپاست؛ كه جاده ابريشم شاهدي بر اين مدعاست.بنابراين ايران در زمينه بازرگاني و تجاري داراي مزيت جغرافياييست. و اين يكي از دلايليست كه بيشتر سرمايهگذاران مايل به سرمايهگذاري در فعاليتهاي بازرگاني و تجاري بودهاند، چرا كه سرمايه به سمتي گرايش پيدا ميكند كه بيشترين سود را با كمترين زحمت بدهد.
شايد برخي عوامل گفته شده در اين بخش مثل كوچنشيني ديگر موضوعيت نداشته باشد،اما ما در پي شناخت دلايل بوجود نيامدن بستر مناسب براي فعاليتهاي صنعتي هستيم و عوامل ذكر شده در گرايش افكار جامعه به انجام فعاليتهاي اقتصادي غير صنعتي بيتاثير نبوده چه بسا كه تاثير زيادي گذاشته است. شناخت اين عوامل به ما كمك ميكند كه جامعه خود را بهتر بشناسيم و نسخه شفابخش براي صنعتي كردن جامعه را با توجه به اين واقعيتها تجويز نماييم.
پ ـ تحولات اجتماعي
جامعه ايران از نظر جامعهشناسي جامعهاي منحصر بفرد است. جامعهاي است كه در طول يك قرن دو انقلاب بزرگ را بوجود آورده است.تاثير اين دو انقلاب بر پيكره جامعه كم از تحولات ديگر نيست. عموما بعد از هر انقلاب يك مرحله گذر وجود دازد تا شرايط بسامان برسد:
1ـ نيروهاي پيروز انقلابي به جاي خلع يد شدگان از قدرت بر مسند امور مينشينندكه اغلب تا با شرايط خود را وفق دهند و آنرا با حالت عادي بازگردانند زماني طول ميكشد.
2ـ بعد از هر انقلاب درگيريها و آشوبها خاتمه نمييابد بلكه بيشتر هم ميشود.درگيريهاي بعد از انقلاب فرانسه ،جنگهاي داخلي بعد از انقلاب اكتبر روسيه و انقلاب مشروطه خودمان همگي ناظر بر همين اصل است.
با توجه به مطالب فوق بايد گفت اگر انقلابها بر فرض اينكه به انجام مطلوب برسدمدت زمان زيادي طول خواهد كشيدتا آرامش و امنيت به جامعه بازگردد.عدم امنيت آفتيست براي انجام هر نوع فعاليت اقتصادي ،خاصه فعاليت صنعتي كه نياز به سرمايهگذاري بلند مدت دارد.جامعه ايران در طول يك قرن دو بار چنين تحولات و پيامدهاي بعد از آنرا تجربه كرده است. ناگفته پيداست كه درچنين بستري كه پر از ناامني است ريسك سرمايهگذاري و فعاليت به چه ميزان بالا ميرود. رخدادن دو انقلاب در يك قرن باعث از بين رفتن اعتماد رواني مردم به ثبات سياسي در كشور ميگردد. در چنين شرايطي به سرمايهگذار مجالي براي فعاليتهاي صنعتي كه نياز به اعتماد آينده دارد دادهنميشود. با نگاهي به تاريخ اروپا بخوبي در مييابيم كه وقتي جامعه به ثبات نسبي رسيده صنعت نيز دوران شكوفايي خود را تجربه كردهاست.
اما ناامني در جامعه به همينجا ختم نميشود. اين آفت ريشه در تاريخ ايران زمين دارد .ناامني كه ناشي از نبود قانون و حكومت انسان خدايي پادشاهان وحاكمان داشته است.حاكمان ايران حقوق مالكيت افراد را در يد قدرت خود داشتند.اين حكومتها بودند كه بنا به ميل خود امتيازاتي به هر فرد يا گروهي ميدادند و از آنها ميگرفتند. بطور مثال سرنوشت وزراي ما و مصادره اموال آنها در تمام طول تاريخ قابل تامل است:«حسنك وزير،خواجه رشيدالدين فضلالله،مجدالملكيزدي،خواجه جويني،قائممقام،اميركبير،….» اين نا امني كه سدي بزرگ در برابر پويايي جامعه است، مضرات بسياري بر جاي گذاشته است.در كشوري كه حتي وزراي آن تامين جاني ندارند عامه مردم كه جاي خود دارد.بنابراين جسارت لازم براي انجام هرگونه فعاليتي از بين ميرود.جسارتي كه لازمه پيشرفت صنعت است. اينچنين است كه هر شخص براي تامين امنيت و جان خود بناچار روي به فعاليتهاي مخفيكارانه و كم دردسر ميآورد، چاپلوسي رواج پيدا ميكند و انسان منافق بار ميآيد.يك چنين انسان بيماري نميتواند نقشي سازنده در اجتماع ايفا كندو به گفته استاد بزرگوار دكتر حجازي از درون تهي ميشود.
ث ـ برداشتهاي نادرست از دين اسلام(تصوف)
هيچ جنبشي به اندازه تصوف كمر روحيه سازندگي و پيشرفت را نشكست. براي اثبات اين مدعا نظري به نحوه شكلگيري اين جنبش و برخي عقايد ايشان ميافكنيم:
اين جنبش در سدههاي دوم و سوم پديد آمد و عواملي چون :
1ـ ناآراميهاي سياسي
2ـ افزايش سريع ثروت ثروت در دوره عباسيان ،ثروتمندان و محافل بالا دست اجتماع را به سوي آيين لطيفتري سوق داد
3- مواجهه با افكار مسيحيان و مكاتب شرق درو وهند نظير بودا
در شكلگيري آن نقش اساسي داشتند.از درون اين شرايط اشخاصي بيرون آمدند كه به قول ابنخلدون كساني بودند كه بعد از قرن دوم برخلاف مردم كه به دنيا روي آورده اند از آن دوري ميجسته كه به صوفيه يا متصوفه مشهور هستند.
قصد آن نداريم تا بطور كامل اين مكتب فكري را حلاجي كنيم بلكه به آن مقدار قناعت ميكنيم كه اثرات سوء افكار ايشان بر فرهنگ عامه مردم را بازشناسيم.
متصوفه هفت مرحله را متصور هستند كه در مرحله هفتم بطور كامل به معشوق (خدا) ميپيوندند كه به آن فنا ميگويند.يكي از اين مراحل هفتگانه توكل است . متصوفه معتقد به توكل محض در انجام امور به خدا هستند بطوريكه ارزشي براي اراده انسان قائل نيستند.مرحله ديگر تصوف شهود است ،متصوفه معتقدند علوم حاصل از مكاشفه بهتر از براهين عقلي است.
همچنين ايشان معتقدند براي رسيدن به كمال بايد از شهوات و لذات چشم پوشيد ،جاه ومقام را ترك گفت و باطن را از علايق پالايش كرد.
تصوف به دليل آنكه با قلب و احساسات سروكار داشت نه با عقل و منطق در بين عوام مقبوليت يافت . متصوفه معتقدند براي رسيدن به فنا بايد رياضت كشيد ،رياضتي كه مبناي مكاتب هندي است مواردي مثل چلهنشيني، چشمپوشي از لذات و شهوات از اين دست ميباشند.
در اينجا بد نيست نگاهي به شاهبيتهاي بزرگان تصوف بياندازيد.
ابوسعيد ابوالخير: «آنچه در سر داري بنهي و آنچه در كف داري بنهي و آنچه بر توآيد نجهي.»
خواجه نصيرالدين: «جوينده حق نخست بايد از عوامل باز دارنده دوري جويد كه اين عوامل همان متاع دنيا و خوشيهاي آن است.»